خرید بک لینک
می دونی...یادمه قبلا روزایی بود که تنهایی اندازه ی چندنفر غمگین بودم،له و خراب...بینوا و درمونده ای که دستش به هیچ جا بند نبود...یادمه شبایی بود که تو دلم رخت میشستن و اونقد کلمو تو بالشت فشار میدادم و خفه تو بالشت گریه می کردم و پتو رو می کشیدم رو سرم،و اونقد تو اون حالت می موندم تا از بی اکسیژنی اون زیر به حال مرگ می افتادم و بعد یکم لای پتو رو باز می کردم تا هوا بیاد و و بخوره به صورت خیس از اشک و عرقم...یادمه یه شبایی بود که اونقد حالم خراب بود،اونقد پوچ و خالی بودم...اونقد تهی بودم که حتی نمی تونستم ببینم پنج قدم جلو ترم چی به چیه...ولی امسال،امسال حداقل یه چیزی،یه چیزی که بسم نیس...حقم این نیست...دوستش ندارم...اونقدر که حتی نیومدم از رسیدن بهش بنویسم تو دستمه...نمی خوامش...نِ می خواااا مِش...حقم بیشتر از این...خیلی بیشتر...می خوام یه بار دیگه برم تو رینگ...ولی این بار بجنگم...زودی پا پس نکشم...هیههه....سخت تر از سخت رو باید انجام بدم...ولی می دونم که می تونم...بازی آخر این بازی... . بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر/بار دگر روزگار چون شکر آید

برچسب: نویسنده: باربد پورحسین تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 12:53

نشستم و زوووور میزنم که آیین نامه لعنتی رو بخونم،فردا برم بدم راحت شم از دستش...اگه بشه که این بار قبول شم(سری پیش ٦ تا غلط داشتم)میمونه افسرم که احتمالا پنجشنبه بشه...روز قبلشم جلسه تموینی می گیرم با اون خانوم چاقه...یعنی ادم ١٠ بار بره کنکور بده ولی آیین نامه نده-_-

اسکار مزخرف ترین و نچسب ترین کتابی که باید امتحان میدادم میرسه بهش...حتی از امادگی دفاعی سوم راهنمایی و جغرافی سال دوم دبیریتانم گند ترu200d♀️

برچسب: نویسنده: باربد پورحسین تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 12:53

صفحه بندی